اشعار ليلا صراحت روشني ( شاعري از افغانستان )

 

سلام به همه عزیزان .

به زودی با چند شعر دیگر ، در خدمت خواهیم بود .

خوب خواهد شد که اگر دوستانی که اینجا می آیند ، قبل از رفتن پیامی بنویسند . میخواهیم واکنش شما را در برابر اشعار لیلای عزیزمان بدانیم .

در ضمن از همه دوستان که وبلاگ دارند خواهش می شود که لینک این صفحه را در وبلاگ های خویش بگذارند تا عده ء بیشتر  از وجود این وبلاگ باخبر شوند.

+ ليلا صراحت روشني ; ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

در عمق يک جنون

لیلا صراحت روشنی

 

 

در عمق یک جنون

 

 

 

دیوانه گان شهر

این « جانبان کوچک » بازاری

سرمست از شراب طلاِ ناب

عفریت ننگ را

همخوان و همطریقت و همگام گشته اند

در عمق این جنون سیه کار

تقوای مانده از تپش و عصیان

در سایهء قرون بطالت را

                          تذویر میکنند

 

***

 

دیوانه گان شهر

این جانبان ساده دل مغموم

این عاشقان صادق پول و قمار و می

با دست پر جنایت ابلیس

در عمق گند زار جنایات بی امان

                                        ـ ویرانی بهار ـ

با سر فتاده اند

 

***

 

و خاک

                    خاک مضطرب شهر

                                            گشته است

آجین خون و خنجر و خاکستر.

 

+ ليلا صراحت روشني ; ٧:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۸ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

پس از ماه ها ، پس از سالها

به دوست داران لیلای عزیز مان درود  و سلام فراوان نثار می دارم .

پس از ماه ها و پس از سالها ، هنوز این وبلاگ گشوده است ، حال آن که بعد از مرگ شاعر  هیچگاهی « به روز » نشده است . شاید مدیران پرشین بلاگ از سر دلسوزی از بستن این وبلاگ پرهیز کرده ا ند در صورتیکه خیلی از وبلاگ های متروک دیگر را در  همان مدتی که این وبلاگ غیر فعال بود ، بستند.  از مدیران برشین بلاگ بخاطر  توجه شان سپاسگزاریم .

چنانکه میدانید ، لیلا صراحت روشنی شاعر درد آشنای ما ، چشم از این جهان بسته اند و دیگر در میان دوست داران شعرش حضور ندارند . روان پاکش را شاد می خواهیم .

تصمیم بر این است که پس از امروز  این وبلاگ به صورت مداوم غمخواری شود و اشعار لیلا و نوشته هایی در باره ء شعرش را اینجا بیاوریم .

این وبلاگی است که لیلای عزیز خودش شروع کرد و تا زمانی که توان داشت ازش خبرگیری می کرد . از همین رو  نگهداری این وبلاگ از اهمیت برخودار می باشد.

در  آغاز این دوره ، بیت های از مسعود قانع ( مجمر ) را اینجا می گذاریم که در سوگ لیلا سروده شده اند و در وبلاگ (( کابل نانهـ )) انتشار یافته است :

مسعود قانع

دوبیتی های

 

در سوگ لیلاصراحت روشنی

(بخش دوم)

 

برای خواندن بخش اول اینجا را کلیک کنید 

 

 

لیلی سفر دراز و عدم، بی کبوتر است لیلی تو مرده ای و چراغست سوگوار

مهتاب، سنگ گور سفیدی زمرمر است

لیلی دگر صدای کسی نیست در هوا

آبی ترین تخیل پرواز پرپر است

 

 

 

با لحظه ها سکوت گلوگیررا بنوش

لیلی  بخواب! خواب ترا میبرد بدوش

لیلی ، اگر دوچشم ترا خسته میکند

امشب چراغ روشن مه را کنم خموش

 

 

 

لیلی، تو خفته قایق و مهتاب منتظر

یک گور، گور تنگ پراز خواب منتظر

لیلی تو خفته زمزمه شعر در گلو

یک واژه دور، مصرع گرداب منتظر

 

 

 

لیلی خموش آبی دریا ستاده شد

مهتاب دست خورده به غوغا ستاده شد

لیلی خموش باش کسی داد میزند

نبض غزل ز رفتن لیلا ستاده شد

 

 

 

لیلی خموش ورنه شب و ماه میشوی

از راز های مرگ خود آگاه میشوی

بی باک میروی ومگر خوب میروی

خود جاده میکشی خط و خود راه میشوی

 

 

 

لیلی برو که چشم ترا خواب میبرد

شعر ترا ستاره و مهتاب میبرد

لیلی برو که زورق تابوت شد بر آب

با موج موج گریه ترا آب میبرد

 

 

 

لیلی صریر اشک غزل شد نرو نرو

فریاد ها به سنگ بدل شد نرو نرو

لیلی صدای شاعر دیوانه از فغان

در انتهای گریه کسل شد نرو نرو

 

 

 

لیلی خموش از همگی خسته میروی

نسل ستاره از سخنت رسته میروی

لیلی بگور میشوی ، در های شعر را

بروی عاشقان غزل بسته میروی

 

 

 

لیلی سوار توسن تابوت میشوی

آهسته خاک میشوی فرتوت میشوی

ما ابر میشویم بخاک تو میچکیم

ما دود میشویم، تو یاقوت میشوی

 

 

 

لیلی برو که هرچه سخن بود گفته شد

هر واژه گور، گور وکفن بود گفته شد

لیلی برو که هرچه ترا بود در غزل

با گریه آنچه قسمت من بود گفته شد

 

 

 

لیلی تو مرده ای به عدم گوش میکنی

خود را به سنگ گور هماغوش میکنی

لیلی تو رفته ای و ره خانه گشته گم

لیلی، تو مرده ای و فراموش میکنی

 

 

 

لیلی تو مرده ای کسی فریاد میزند

سنگ از زمین گرفته و بر باد میزند

لیلی تبار حنجره از اطلس سیاه

روز عزای پنجره را داد میزند

 

 

 

فصل دریچه، موسم زاغست سوگوار

آینه و ستاره و باغست سوگوار

لیلی تو میروی و تن ات خاک میشود

+ ليلا صراحت روشني ; ٦:٤٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

دوستان سلام !

دوستان سلام .

پس از  مرگ ِ  لیلا صراحت روشنی ، به این صفحه رسیدگی نشد. اکنون در فکر  آنیم که اشعار بیشتر از  وی در این جا  گذاشته شود  .

درست نمیدانیم که کسی به این خانه سر می زند یا نه ؟ چنین به نظر می رسد که دیگر کسی به این صفحه نگاه نمی کند . اگر کسانی اینجا تشریف می آورند ، از ایشان خواهشمندیم که باز فعال شدن این صفحه را به دیگر دوستان اطلاع بدهند .

منتظر پیام های دوستانه شما می باشیم.

+ ليلا صراحت روشني ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢ امرداد ،۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()   

گزارشي از مراسم خاكسپاري ليلا صراحت روشني

" آنگاه که جسدی روی شانه های جمعی سوگوار حمل ميشود"

" مرگ پایان کبوتر نیست"

گزارش از پرويز کاوه

... از خواب برمیخیزم. ساعت 5 صبح است. نگاهی به تقويم می اندازم:

پنجشنبه هشتم اسد سال ۱۳۸۳ خورشدی (۲۹ جولای ۲۰۰۴). میبینم تا ساعت 7 دو ساعت وقت دارم. شب خواب راحتی نداشتم. همه اش به فکر ساعت 7 صبح بودم. سر ساعت 7 خود را به فرودگاه کابل رساندم. اضطراب عجیبی داشتم. در اولین نگاه، چشمم به سیدعسکر موسوی افتاد که در کناری ایستاده بود. مطمین شدم که دیر نیامده ام. موتر را در گوشه یی توقف دادم و به سوی دروازه ورودی ترمینال چشمانم راه باز کردند. جمعی ایستاده بودند: داکتر اقبال سرشار روشنی (برادر لیلا صراحت روشنی)، استاد رهنورد زریاب، افسر رهبین، محب بارش، ضیاء رفعت، زلمی هیوادمل...

به جمع شان پیوستم. با محب بارش و افسر رهبین روبوسی کردم و دیگران را به حال خودشان گذاشتم، چون آنها در هنگام حرکت به سوی جایگاه مخصوص انتظار بودند. از دروازة ویژة ورودی به داخل فرودگاه وارد شدیم و در چمنی که با چوکی ها و میزها و سایبانهایی که به روی شان PEPSI نوشته بود، آراسته شده بود، به انتظار ایستادیم. به ما اطلاع داده بودند که ساعت 7 صبح هواپیما به فرودگاه مینشیند و...
دوستان و فرهنگیان یکی پی دیگر میآمدند. چشمم به اطراف افتاد: رهنورد زریاب، عزیزالله نهفته، عتیق رحیمی، صدیق برمک، پرتو نادری، خالده فروغ، حضرت وهریز، وحید وارسته، خالد نویسا، صفیه صدیقی، حسین فخری، افسر رهبین، حبیب الله رفیع، سیدعسکر موسوی، زلمی هیوادمل، نجیب روشن، حمید هامی، ضیاء رفعت، لطیف پدرام، بشیر بیژن، محب بارش، بتول مرادی... و ده های دیگر...
انتظار و انتظار... در حدود یک ساعت تأخیر در نشست هواپیما، اما هیچ کس از این انتظار خسته به نظر نمیرسد. همه در انتظار رسیدن هواپیما فضا را نظاره میکنند. باید قبل از رسیدن هواپیما، وظایف دوستان مشخص شود. من با وحید وارسته باید یک شعار را که در برگیرندة یک پیام تسلیت است و جلوتر از همه باید حمل شود، و از جانب انجمن قلم تهیه شده است، برداریم. عزیزالله نهفته و حمید هامی هم یک اکلیل گل را که از طرف انجمن قلم افغانستان تهیه شده است، باید حمل کنند. یک خانم دیگر هم (که من نشناختمش) در پیشاپیش همه تصویری از لیلا صراحت روشنی را با خود باید حمل کند. دو نفر از انجمن فرهنگی حکیم ناصر خسرو هم باید اکلیل گلی را حمل کنند. اکلیل گلی نیز از جانب وزارت امور زنان تهیه شده است که باید حمل شود. وزارت اطلاعات و فرهنگ هم بی نصیب نمانده است و یک حلقه گل تهیه کرده است... در نظر است راهپیمایی شود. باید تابوت بر دوش، فاصله یی را بپیماییم.
هواپیما به زمین مینشیند. زلمی هیوادمل (مشاور رئیس دولت حامد کرزی در امور فرهنگی) و ضیاء رفعت میروند و تا پله گان هواپیما خود را میرسانند. همه در انتظار به سر میبرند. خواهر لیلا صراحت روشنی که از هالند جسد بی جان لیلا را تا کابل همراهی میکرده، گریه کنان به جمع ما نزدیک میشود و با برادر خود داکتر اقبال سرشار و سایر اعضای خانواده اش گریه میکنند. گریه یی که «دل را قطره قطره قطره» بر گونه های شان و مان آب میکرد. گریه یی که نبود لیلا را غمگنانه زبانه میکشید...
تابوت بی جان لیلا بر روی شانه های عده یی میرسد. میخواهند تابوت را به داخل موتر بگذارند، اما دوست داران لیلا میخواهند تابوت را تا فاصله یی بر شانه های شان حمل کنند و به این وسیله یاد لیلا را گرامی بدارند. باد میوزد و شعاری را که من و وارسته از دو طرف محکم نگهداشته ایم، سنگین میسازد. جسد تا فاصله تقریباً دو سه صد متری به روی شانه ها حمل میشود. شجاع الدین خراسانی هم در آخرین لحظات راهپیمایی به جمع ما میپیوندد. تابوت را در داخل موتر مخصوص حمل جنازه میگذارند. در جلو موتر مخصوص حمل جنازه بر تکة سیاهی نوشته است:
لیلا چه افتادت به سر، که ناگهان و بی خبر
گل های سرخ عارضت، نیلوفر تالاب شد
گنجشک آه از سینه ات، پر پر زنان پرواز کرد
دل قطره قطره قطره بر رخسار سردت آب شد

(از شعر زمهریر، سرودة لیلا صراحت)

همه راه می افتیم. صف طولانی از موتر... همه غمگین هستند. به حصه اول خیرخانه میرسیم. جنازه را به داخل خانه اقبال سرشار میبرند. صدای گریه و مویه از داخل خانه تا کوچه سرایت میکند. کوچه پر از آدم است. هرکس در گوشه یی خاطره یی میگوید... خاطره یی از لیلا... همه دچار سرسنگینی هستند. باید نبود لیلا را تحمل کرد.

حوالی ساعت 11 جنازه از خانه داکتر اقبال بیرون آورده میشود و در مسجد حضرت علی در حصه دوم خیرخانه نماز جنازه خوانده میشود. باز هم صف طویلی از موتر... به جانب گورستان شهدای صالحین راه می افتیم. بالاخره شهدای صالحین نمودار میشود. آنجا که غبار خفته است و استاد جاوید خفته است؛ آنجا که سرشار شمالی خفته است؛ آنجا که احمد ظاهر خفته است، آنجا که بیشتر نامداران هنر و فرهنگ خفته اند.
محلی را چتر زده اند تا جلو تابش سوزان آفتاب را بگیرد. همه زیر چتر گرد می آیند. اینجا کسان دیگری هم به چشم میخورند: رزاق مامون، حیدری وجودی، فاروق فارانی، حبیب الله اصغری، نیلاب رحیمی، ولی تلاش، همایون پاییز، عبدالهادی هادی...

افسر رهبین گرداننده گی برنامه را به عهده میگیرد. میگوید که جای آن است که او به دیگران تسلیت بدهد، اما او از دیگران میخواهد که به او تسلیت بدهند، چون او همسال دردهای تاکستانهای لیلا است. او از رزاق مامون خواهش میکند که زنده گی نامة لیلا را بخواند. مامون مایک را در دست میگیرد. صدایش ارتعاش عجیبی دارد. او یکی از دوستان نزدیک لیلا بود. برای او نبود لیلا سنگینی میکرد. صدایش را شکسته شکسته شنیدم:

لیلا در 23 جوزای سال 1337 خورشیدی در پروان به دنیا آمد. در سال 1344 شامل مکتب ملالی شد و در سال 1355 از همان دبیرستان فارغ شد. در سال 1359 لیسانس ادبیات را از دانشکده زبان و ادبیات دانشگاه کابل به دست آورد...

او نام کتابهای لیلا را گرفت... و گفت و گفت که من هیچ نشنیدم. همه اش به این می اندیشیدم که آیا قادر هستم مرگ لیلا را بپذیرم یا نه؟ میدیدم که راهی ندارم. لیلا مرده است و باید مرگش را بپذیرم.
بعد از آن شجاع الدین خراسانی پیام انجمن قلم افغانستان را خواند. خالده فروغ هم سوگ سرودی را به خوانش گرفت که اشک را به موج می آورد و گریه را در نهاد آدمی بیدار میکرد. حبیب الله رفیع هم سوگ سرودی را که به مناسبت مرگ لیلا سروده بود، خواند. فاروق فارانی هم مرثیه یی از مسعود قانع را که در سوگ لیلا سروده شده بود، قرائت کرد. صفیه صدیقی هم مرثیه یی را خواند. لطیف پدرام هم مرثیه یی از شاملو را که در سوگ فروغ فرخزاد سروده شده بود، خواند و سخنرانی کوتاهی هم در مورد لیلا داشت. در آخر داکتر اقبال سرشار روشنی با سپاسگذاری از همة اشتراک کننده گان، سخنانی با حاضرین داشت.
گورستان چقدر وحشتناک میشود، آنگاه که تو کسی را در آن به خاک سپرده ای و حال میخواهی از آن خاک دور شوی. لیلا در زیر توده های خاک خفته است. دیگر کارد مرگ به استخوانش رسیده است. شاید هنوز هم در درون خاک میسراید:
وقتی کارد به استخوان برسد
خدا چه رنگی میداشته باشد؟
گناه چه رنگی میداشته باشد؟
وقتی کارد به استخوان برسد.

(از شعر تباه، سروده لیلا صراحت)

باری استاد باختری در مقدمه کتاب از سنگها و آیینه ها گفته بود:

«دخترک آزرمگینی که سالها پیش در خانة شاعر شهید سرشار روشنی دیده بودمش و قامتی برابر نهالهای کوچکی که آن شهید به دست خود کاشته بودشان، داشت و به بازی های کودکانه و کندن برگ های نهالک ها میپرداخت، اکنون بالیده و شعرش تناور درختی شده بسا تناور تر از آن نهال های درخت شدة خانة خود شان و ستاکهای مرصعی بر درختستان شعر زبان فارسی دری افزوده همین لیلا صراحت روشنی خودما، همین لیلا صراحت روشنی که از شاعران استاد روزگار ماست، با نجابت یک قدیسه، کوشا، فروتن و خودش خویشتن خویش.»
دریغا، این قدیسة نجیب خود را با دردهایش به آغوش خاک سپرد، اما هنوز در سیمای درخت شعر اشتیاق کنده شدن برگ های فراوانی دیده میشود که لیلا در پله های فراتر از چهل و ششم باید میچید شان.
سپهری به دادم میرسد: مرگ پایان کبوتر نیست...
========================
گزارش فوق از مجله ء انترنتي برگنامه فانوس هنر گرفته شده است .
+ ليلا صراحت روشني ; ٢:٤٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

در سوگ ليلا صراحت روشني



به شکوه شعر و شهامت، به روشنی اقتدا کنيم!

به قلم : دكتور اكرم عثمان

از شمار هزار ها روشنفکر آزاده و آرزومند و صد ها شاعر نويسندهء نامرادی که در سی سال اخير لگد مال ترکتازی های خودی و بيگانه شدند بيگمان ليلا صراحت روشنی داغدارترين و نامرادترين آنها بود.
به سال 1360 خورشيدی شکنجه گر های وزارت امنيت وقت، سرشار روشنی شاعر بلند دست و نويسندهء فرزانه پدر ليلا را در شکنجه سرايی در «شش درک» کابل به شهادت رساندند که بازتابی وسيع داشت و سازمانهای دفاع از حقوق بشر در مقام دفاع از آن شهيد معصوم برآمدند و قتل او را ضايعه ای بزرگ برای جامعهء روشنفکری افغانستان قلمداد نمودند.
از آن پس ليلا صراحت روشنی خود قايم مقام پدر در تمام عرصه های زندگی شد و در آن قيامت صغرای زندگی، خانواده اش را زير بال گرفت و شجاعت و قريحت کم نظيری راه پدر را در امر مبارزه و زمينهء آفرينش ادبی دنبال کرد و سرآمد شاعر زنهای روزگار خود گرديد.
در آنجاکه شعر های ليلا بوی تند خونخواهی و رهايی ميداد حاکميت وقت بازهم عرصه را بر او تنگتر کرد و ناگزيرش نمود که در کمال عسرت و محروميت بار و بنهء خانواده را بربندد و راهی ديار هجرت شود.
باد مخالف بازهم ليلا را بر گليم عزا نشاند و زورق بخشی از خانواده اش را در سواحل آستراليا به کام موجهای اقيانوس آرام سپرد و ليلای سياهپوش را سياهپوشتر کرد. مع الوصف ليلا تسليم مصايب روزگار نشد و با آفريده های منظوم و منثورش مراتب بالاتر و والاتر شاعری و نويسندگی را پيمود و رسالتی را که والد مبارزش نيمه تمام گذاشته بود به انجام رساند.

دو سال پيش بيماری مهلک سرطان مغز، گريبان ليلا صراحت را گرفت تا او را وادار به تسليم و تمکين کند ولی آن سرخيل شاعران عاشق و عاشقان شاعر باز هم شکيبايی و صبوری را از کف نداد و تا آخرين روز های حياتش از ستايش زندگی و سرايش شعر نياسود و بر روی مرگ لبخند زد.
اگر قرار باشد تنديس مقاومت، دليری و آزادگی را بر پا کنيم، هيچکس سزاوار تر از آن پيکر رسا و هردم شهيد نيست که بر بلندای رستگاری و شکوه بايستد.
نفس پاک، روح بزرگ و آثار ماندگارش پاسدار جاودانی نام و نشانش خواهد بود و از اصالت تبار صاحب فضلش خبر خواهد داد.
خدايش بيامرزد و غريق رحمت گرداند.
------------------------------------------------
-------------------------------------------------
تذكر: يادداشت فوق از وبلاگ (( فردا )) گرفته شده است .




+ ليلا صراحت روشني ; ٥:۳٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

پايان ِ روشني


لیلا صراحت به روشنایی سرمدی پیوست


سالار عزیزپور

روز چار شنبه ساعت 3 بامداد برابر با 2 جولای 2004 میلادی لیلا صراحت روشنی شهبانوی شعر فارسی در یکی از بیمارستان های هالند چشم از جهان بست .
انتظار میرود جنازه لیلا صراحت روشنی به آرامگاه پدری اش در کابل به خاک سپرده شود .

لیلا فرزند سرشار شمالی بانوی شاعر افغانستانی در خانواده یی فرهیخته چشم به جهان گشود. پدرش از نویسنده گان نامدار زمانش بود که در تربیت وی وشکل گیری و شگوفایی شخصیتش نقش بسیار برجسته داشته است.
لیلا پس از پایان دانشکدهء ادبیات دانشگاه کابل به آموز گاری روی می آورد و هم زمان باآن به سرایش نخستین سروده هایش در قالب غزل دست می یازد که بعد ها هنگامهء شاعریش فراتر از مرز های سرزمینش را درمینوردد . از لیلا صراحت شماری دفتر های شعر به نامهای طلوع سبز، تداوم فریاد، حدیث شب، از سنگها وآیینه ها و روی تقویم تمام سال، به جای مانده است.
لیلا با اندیشهء ژرف وزبان صمیمانه و تعبیر های شور انگیز ، سروده های ماندگاری از خود به یاد گار میگذارد و مادر سوگ این بانوی فرزانه همراه با نوای یکی از سروده هایش به زمزمه های جاودانه اش همنوا میشویم:
الا عزیز ترینم
صدام را بشنو
وبا زلال صدایت سکوت را بشکن
بگیر دست مرا تا به اوج عشق ببر
زشوره زار سکوت سیه رهایم کن
به باغ سبز کلام خود آشنایم کن
که جان خسته ام از انتظار لبریز است


-----------------------
----------------------

ناديه فضل



از گريبان شب بی انتهای تلخکامی های غربت
جلوه ء کابوس بار دگر
بر ديده ء‌خاکستريی لحظه ها
زهر خند درد ميبارد

آه
خاک ميسوزد
آسمان هم دودی و غمناک قطره قطره ميچکد در سوگ
دوشيزه ء سرشار گلزاران سبزستان
بر حرير بالهای روشنی
تا دور ها -تا دور ها کوچيد.......
آری !

عزيز دوستانم!

اينبار با يک دامن اشک ، دريغ رفتن دوست عزيزی را سوگوارم.

خموشی‌ء‌چلچراغ ليلا صراحت روشنی ، شاهدخت ترانه و غزل را سوگمندانه با اشکهايم مرثيه ميسرايم.
کوتاه در مورد ليلا صراحت روشنی دوشيزه ء گلباغ های سبز سخاوت ، صميميت و تماميت روشنی:
ليلا صراحت روشنی در ۱۳۳۷ خورشيدی شهر چاريکار را در ميلاد عزيزش چراغان کرد، و حاصل سبز زندگی ادبی اش چهار مجموعه ء پيروز شعر بنام های طلوع سبز-فصل مرجانی - تداوم فرياد - و روی تقويم تمام سال ميباشد.
ليلای عزيز اين شاخه گل عطر افشان ادبيات معاصر فارسی را در اين اواخر بيماری سرطان به شکنجه گاه کشيد ، که سرانجام همه دوستانش را در عزای رفتن نا به هنگامش حوا لی ساعت سه صبح روز چهار شنبه ۲۲ ماه جولای ۲۰۰۴ ميلادی تنها گذاشت. برای تمام محبت اش و صدای مهربانش چند قطره اشکی دارم و دريغ...

مرثيه ء برای روشنی

شکست روشنی گلبانگ آرزو ها رفت
صراحت چمن و عطر باغ گلها رفت
به شانه های شبان سر گذاشته ام دردا
چراغ نقره يی ديده ها و دلها رفت
تمام معنی معصوميت ، تمام صفا
حضور صادق صبح، در طلسم شبها رفت
ستاره ها مه و دريای باغ و سبزستان
سکوت سوگ به لب ، ليلی ناز- تنها رفت
پرنده آيه ء پرواز را به گريه نشست
خلوص عاطفه ء پاک بال و پر ها رفت

-----------------
------------------

راحله يار


بادريغ و درد!

دم زد و دمی نزد، اما زيست باغرور ورفت باخودش.

ليلی ای ما نه ازديارِ عرب، که از زمينِ خودش بارور شد وبالنده گشت وباشکوه، ولی ناهنگام برفت، ليلی ما نه آن باديه نشين، بلکه ملکهء زمانِ زمينِ خود بود، اگرغباری دربرابرِ ديد ماقرارداشت.

تصادفِ روزگارو(جبرِزمان) ماست، اگردربود او نمونهء ازتبلورِ جلالِ زنانهء وطنِ مابود، درنبودش اندوهِ بيکران است،که سوگوارمان ميکند، آنچه استادِ سخنِ ما در موردش گفته بود( ليلی نامراد ) مارا به ياٌس ميبرد، اما آنچه واقعيت است اندوه زنِ افغان است که بخاطرِ نبود وضياعِ ليلا صراحت روشنی غم گلويش را ميفشارد و حق دارد که اشک بريزد، زيراهرروز ليلی ای زاده نميشود.
روح بزرگش شاد وکلامش ماندگار باد!

--------------
-------------

چهـرنماهايی از ليلا صراحت روشنی

صبورالله سياه سنگ

دخـتر رز

دوستی داشتم به نام سليمان که ميدانستم نامش سليمان نيست. او نيز مرا به نامی که پيش از آشنايی با او نداشتم، ميشناخت. نامبرده بيست و چند سال پيش، در روزگاری که مزدوران کرملين تازه آغاز کرده بودند به آتش زدن افغانستان، برايم کتاب می آورد و ميگفت که بار ديگر در کجا و چگونه با هم خواهيم ديد.

يادم است نخستين بار نام سرشار شمالی را از او شنيدم. سليمان از انديشه، دليری و سرشاری آن آزاديخواه برايم داستانها ميگفت. به گمان زياد، خودش نيز ريشه در تاکستانهای شمالی داشت. وی روزی شعری – به گمان زياد در مجله "ميرمن" – را نشانم داد و گفت: "ای شعر از ليلاس و ليلا دختر همو سرشار شمالی اس."

خـانه به خـاکسـتر نشست، سـليمان ناپديد شـد و مــن سـالهايی را در زندان پلچرخی سـپری کردم. از همان روز تا اکنون، هر باری که چشمم به نام ليلا صراحت می افتد، چراغ يادهای آن دو آزاديخواه جاودانياد در تاريکنای دهليز روانم فروزانتر ميسوزد.

مهــربانوي مهــربان

پانزده سـال پيش، رزاق مـأمـون و من کتابهاي آفتابسـوخته روی ديواره های پل باغ عمـومی کـابل را ديد ميزديم. ناگهان مأمون چشم از کتابها برداشت و با کسی احوالپرسی کرد؛ سپس رو به من پرسيد: "ميشناسين يا معرفی کنم؟" و افزود: "ليلا جان صراحت و صبور سياه سنگ ...."

ليلا را يک پارچه مهربانی يافتم. او در همان نخستين برخورد، در نگاهم آشنايی آمد که گويی همه سـالهای اينسو و آنسوی زندان را با مـن يکجا پيموده باشـد. آرام و شـمرده سـخن ميزد، از خانه و خانواده ميپرسيد. آن روز، ليلا از تنهاييها، خستگيها و پريشانيهايی ياد کرد که همه مان را يکسان ميفشرد و ميفسرد.

کانون شعــر

ليلا صراحت روشنی مانند سروده هايش نمادی است از روشنی و صراحت و ليلايی. به گفته دوستان نزديک، او بانويی است پابند به بايدها و باورهای مؤمنانه مردمش. بسياری از رهروان جوانتر ديار سرود و سخن، به ويژه آنانی که از رهنماييهای او بهره مند بوده اند، ليلا صراحت را در نقش چراغدار آگاه و فرهنگمند ميشناسند و ميستايند.

يادم است روزهايی که خانه و دفتر کار ليلا پاتوق ياران بود. اسـحاق ننگيال، پرتو نادری، قهار عاصی، ثريا واحدی، حميد مهرورز و چند تن ديگر نخستين شنوندگان سروده های تازه او بودند.

صراحت سوخته در آفتاب

ليلا را در تموز پشاور ديدم. گويی تنهايی، خستگی و پريشانيی همه ما را اينسوی مرز آروده بود تا در آفتاب همسايه هموار کند. او با همان مهربانی هميشه از خانه و خانواده پرسيد. من از سروده ها و دوستانش پرسيدم. در پاسخ گفت: "رزاق مأمون، پرتو نادری، گلنور بهمن، جاويد فرهاد و چن عزيز ديگه زيادتر از آلهه شعر به ديدنم مياين."

ليلا در ميان فرزانه و سيمين

زمستان 1995 ميرفت که پايان يابد. آصف معروف براي تهيه گزارشی از پروژه های سازمان ملل به اسلام آباد آمده بود. او هنگام برگشت، بسته بزرگی را به من داد و گفت: "سال نو مبارک"!

آن بسته بيشتر از پنجاه کارت تبريکی با يادداشت کوتاه "سال نو فرخنده" از سوی سرويس فارسی بی بی سی را در خود داشت. در يک سوی کارتها "بهار شور افگن" از سيمين بهبهانی، "گل زردآلو ميريزد" از فرزانه تاجيکسـتانی و "ميلاد باران" از ليلا صراحت ديده ميشدند و سـوی ديگر عکسـهايی از هـر سـه سـرود پرداز.

نميدانم نخواستم يا نتوانستم به آصف معروف بگويم که اندوه مصراعهای آغازين آن شعر بهارانه لیلا صراحت، بار ديگر به روشنی چراغ يادهاي سرشار شمالی و سليمان در تاريکيهای روانم افزودند.

روز تولد ليلا

ليلا را يکی دو روز پيش از پروازش به سوی اروپا بازهم در اندوهکده پشاور ديدم. او در کنار کتابهايش نشسته بود و شايد به سوژه يی می انديشيد که پس از چندی به نام "تاراج" سروده شد:

اينك سموم وحشی ظلمت/ تاراج كرد شهر روانم را/ با كوله بار هيچ به دوشم/ رو سوی شهر خسته تنهايی/ راهی، راهی/ شايد كه هيچ باز نگردم ...

نميدانم چرا بدون اجازه، برخی از اسناد ليلا را از روی کتابهايش برداشتم. کنجکاويم ميخواست تنها ويزه اش را ببينيد و اينکه او چه دير از ما دور خواهد ماند. بدون اينکه خواسته باشم، چشمم به سال و ماه تولدش افتاد. او چيزی نگفت، و من دريافتم که نبايد چنان ميکردم.

سالها ميگذرد و هنوز روز تولد ليلا صراحت را به ياد دارم. اين را از خودش پنهان کرده ام. شايد او پس از خواندن اين يادداشت پندارد که خداوند به من حافظه خوبی داده است. ايکاش چنان ميبود! ولی نکته اصلي ريشه دارد در تصادف شگفتی که او از آن آگاه نيست. به رؤيت آنچه آنجا نوشته بود، ليلا و من در هفته و ماه و سـال مشترکی به دنيا آمده ايم!

اگر بتوانم با ليلا به صراحت و روشنی شوخی کنم، بايد به همه دوستانم بگويم که امسال چندمين سالروز تولد "خود" را جشن خواهم گرفت!

-----------------------
( يادداشت هاي فوق در سايت هاي مختلف انترنتي انتشار يافته است و از آن جمله در سايت پيمان ملي و آريايي ).
+ ليلا صراحت روشني ; ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; جمعه ٩ امرداد ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

مرگ ليلا


درگذشت ليلا صراحت شاعره افغان

خانم صراحت به هنگام مرگ 46 سال داشت
لیلا صراحت روشنی، شاعر، نویسنده و روزنامه نگار سرشناس افغانستان روز چهارشنبه (21 ژوئيه) در بيمارستانی در هلند در گذشت.
خانم صراحت روشنی که از دو سال بدین سو از سرطان مغز رنج می برد به هنگام مرگ 46 سال داشت.
او در23 جوزا وبه قولی ديگر در 23 ميزان سال 1337 بدنیا آمد. پدرش زنده یاد سرشار شمالی ، لیلا را با الفبای شعر و ادب آشنا کردو نخستین آموزگارش شد.

لیلا صراحت تحصیلات ثانوی اش را در لیسه عالی ملالی و تحصیلا ت دانشگاهی اش را در دانشکده زبان و ادبیا ت دانشگاه کابل به اتمام رساند.
از همان زمان شعرهای خانم صراحت روشنی در روزنامه ها و مجلات کابل به چاپ می رسید.
بعد از ختم تحصیل در لیسه، خانم صراحت به عنوان آموزگار زبان و ادبیات فارسی- دری نخسین شغل رسمی اش را آغاز کرد.
او مدتی نيز معاون مجله زنان "میرمن" بود و چندی در انجمن نویسندگان افغانستان کار کرد.
آخرین شغل رسمی اش معاونت شورای زنان بود که درهمزمان با آن مديریت مسئول نشریه "ارشادالنسوان" را نیز به عهده داشت.
از او مجموعه های "طلوع سبز"، "در تداوم فریاد"، "حدیث شب" (مشترک با ثریا واحدی)، "از سنگها و آیینه ها" و "روی تقویم تمام سال" به نشر رسیده است.
خانم صراحت در سال 1998 به هلند پناهنده شد و در هلند مدير مسئول فصل نامه "حوا در تبعید" بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

( يادداشت بالا از سايت فارسي راديو بي .بي .سي ، بخش افغانستان گرفته شده است a class=links href="http://http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2004/07/040723_v.serahatdies.shtm
+ ليلا صراحت روشني ; ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

ليلا صراحت ، شاعري از ديار فاجعه و درد


( به قلم : نعمت حسيني )


ناگفته پيداست، که در سرزمين ما، از آغازين روزهای کودتای ثور، عده ی فاجعه آفريدند و آتش افروختند. عده ی ديگر بسيار مظلومانه بار توانفرسای آنهمه فاجعه را بر دوش کشيدند، درد و غم را چشيدند و خوردند.

شاعران سرزمين ما، از همان آغازين روزهای فاجعه، بنابر ذوق و سليقهء شان، بنابر فکر و انديشهء شان به دو دسته از هم سوا شوند:

يک ـ شماری رفتند در قطار فاجعه آفرينان و آتش افروزان ايستادند، کارکرد های آنان را ستودند و در شعر شان بازتاب دادند و شعری سرودند احساساتی، هيجانی، ايديولوژيک و سرآنجام فصلی، که پس از گذشت چندی اکنون چنان شعر ها را « پوپنک» زده است. روبرتو خواروز انديشمند و شاعر امريکای لاتين، چنين شعر ها را، شعر انسان ِ تجزيه شده، گفته است.(١)

دو ديگر ـ شاعرانی که رفتند در جمع کسانی ايستادند، که فاجعه بر سرشان باريد و درد غم را با تار و پودشان لمس می کردند. اين شاعران، ايستاده گی را و مقاومت را، و غم را و درد را با مردم شان قسمت کردند. اين شاعران شعرشان را در خدمت درد مردم، غم مردم و در خدمت آزادی مردم قرار دادند و ميدهند. چنين شعر را ميتوان شعر ماندگار، نام گذاشت، و هم به اينگونه شعر می توان گفت:

« شعری که تبديل به سرنوشت ميشود.»

روبرتو خواروز اين نوع شعر را، شعر انسان تجزيه نشده، گفته است.( ۲)

در جمع شاعران دستهء دوم، می توان از ليلا صراحت نامبرد. من با احترام زيادی که به شعر خالده فروغ دارم، می پندارم که ليلا صراحت نقطهء اوج در شعر بانوان سرزمين ما است، که قله ها را در شعر بانوان ما گام می گذارد. همچنان که به نظر من، واصف باختری بر فراز شعر امروز مردان سرزمين ما ايستاده است.

شعر ليلا صراحت همانند بلندايی است که از فراز آن ميتوان درون جامعه، شوربختی های جامعه و فاجعه در جامعه را نگريست. از اين شاعر دردآشنا و از اين بزرگترين تبلور فرياد در گلو گرفتهء زن افغان، اخيراً گزيدهء ديگر اشعارش زير نام « روی تقويم تمام سال» که در برگير ۲٧ پارچه شعر می باشد، در کابل اقبال چاپ يافته است.

يکی از ويژه گی های کار ليلا صراحت در سرايش شعر، دست يازی او به تصوير سازی است.

برخی بر اين باورند که زمان تصوير سپری شده است. آنها تصوير را نوعی مزاحم شعر می دانند. حتا متفکران پسامدرن، می پندارند که سلطهء تصوير ـ که در شعر هم شامل می شود ـ زنده گی را با تضعيف حس های ديگر (بويايی، شنوايی ...) به يک چشم نافذ يا مجسمهء زيبا تبديل کرده است. يکی از پيروان اين انديشه بيان می دارد: «جهان تصويری، مرا از خود هستی دور میکند و به جای آن تبارزی از آن را، شعاعی از سنگ را به سويم پرتاب می کند. من، جهان شهودی خود را می خواهم، جهانی که در آن رنگ رخساره، رنگ رخساره است. بيرون، درون را شرح نمی گويد، و درون خود را می گويد که چه است...» ( ۳)

اگر از محسنات تصوير بگذريم و حرفهای ستايش آميزی را که زياد هم، اندر باب تصوير گفته شده اند ناديده انگاريم، اينجا سوالی ميتواند طرح شود:

در سرزمينی که نزديک به ربع قرن، فاجعه باريده و قتل ـ آن هم قتل بزرگ ـ صورت گرفته است، شاعری که در فاجعه زيسته و قتل را در قتلگاه نگريسته و نتوانسته از پهلوی آن فاجعه و قتل سبکسرانه بگذرد، او چگونه می توانست، بدون ياری جُستن از تصوير، حرفش را رُک و عريان بيان دارد؟

به هر رنگ، ليلا صراحت در « طلوع سبز، تداوم فرياد، حديث شب و از سنگ ها و آيينه ها» برای بيان حرفش و برای ارتباط با خوانندهء شعرش از تصوير مدد گرفته و در گزيدهء « روی تقويم تمام سال» نيز به تصوير در شعرش توجه داشته است:



دلقکان

قهرمانان را تقليد می کنند

و فسيل ها جان می گيرند

قهرمانان سوار بر بال آذرخش مژدهء بهار را دارند

و به خون غلتيدند

بهار بسمل وار به خون غلتيد

( فسيل ها ـ ص ۴٧)



در اين جا می نگريم که شاعر، رهبران فاجعه افروز را به « دلقکان» و « فسيل ها» تشبيه کرده است و از« بهار» به حيث سمبول آزادی کار گرفته است. اينجا « مژدهء بهار» مژدهء آزادی است « بهار» که به خون می غلطد آزادی است که به خون می غلطد و نابود می شود. و يا:



عقربه ها به عقب چرخيدند

و آفتاب

گيچ

منگ

در نوسان ميان شمال و جنوب

راهش را گم کرد

( تلخ ـ ص ۲۲ )



در مثال بالا در غنای سمبوليک و غنای استعاره ای و در اوج نماد گرايی يک واقعيتمندی ها را می نگريم. هدف شاعر از « عقربه ها به عقب چرخيدند» همانا برگشت زمان و برگشت تاريخ است.

مگر پديدهء طالبان، برگشت تاريخ خونبار ما نبود؟ و « شمال و جنوب» هم سمبولی است از نيروهای چپ و راست که در نوسان و در گيری آنان مردم ( آفتاب) راه خودشان را گم کردند. «ميلان کوندرا» نويسنده و متفکر چکی می گويد:

« رمان می کوشد انسان را در برابر (فراموشی هستی) مصئون دارد. (۴)

اگر اين گفته ميلان کوندرا را نه تنها در رمان، بل در مجموع در هنر در نظر داشته باشيم می نگريم که حافظهء خونين ليلا صراحت هيچ چيز را فراموش نمی کند! او هر لحظه به واقعييت قتل واقعييت ۳ جنايت که در زادگاه اش صورت گرفته، تأمل کرده و انديشيده است.

او از واقعهء بزرگ جنايت و قتل در زادگاه اش با سبکباری روشنفکرمابانه عبور نمی کند، بل به هستی های فراموش شده، ماورای مباحثهء تعهد و ضد تعهد، می پردازد و در شعرش بيان می دارد:



وقتی که

تاج خورشيد را جغدان

از فرق آسمايی

ربودند

شب سنگ شده ماند

کابل،

تمام آيينه هايش شکست و ريخت

( آيينه های کابل ـ ص ۳۲ )



و يا:



باران شب که باريد، باريد

بر فرق برده باری کابل

بر سايه های سنگی خاموش

بر پاشد

هنگامهء عظيم تباهی

( هنگامهء تباهی ـ ص ۳۳ )



و يا اين شعر:



شعله هايی که

کلبه هارا بلعيدند

سرخ بودند

و خاکستر برجا ماندند

خون هايی که پرشيدند و پاشيدن

روی تقويم تمام سال

سرخ استند هنوز

رنگ برگ پاييز

رنگ دلتنگ غروب

سرخ

سرخ

رنگ کابوس هايم حتا

همه

سرخ ِ سرخ اند

( خاکستری ـ ص ۳۰ )



می نگريم، شاعر در پهلوی آنکه سنگينی جنايت گذشته را احساس کرده است، از کلمهء «سرخ» به حيث يک نماد کار می گيرد. نماد وقتی صورت می گيرد، که پديدهء ساده وجه عمومی داشته باشد اينجا کلمهء سرخ تنها يک وجه سادهء طبيعی نيست، بل يک وجه عمومی را ميرساند. مرگ سرخ، نابودی سرخ و ترس سرخ.

بلی، شاعر همهء بدبختی های زاد گاه اش را در رنگ سرخ می بيند. او از رنگ سرخ می ترسد وحشت دارد و در اوج اين وحشت است، که حتا از گل سرخ می ترسد و زيبايی گل سرخ را وحشت آور می داند:



تو عزيز دل من گفتی:

با يک آغوش گل سرخ

به ديدارم خواهی آمد

من به خود لرزيدم

لرزيدم

لرزيدم

( خاکستری ـ ص ۳١)



سارتر نويسنده و انديشمند بزرگ گفته است: « شاعر از زبان استفاده نمی کند، بلکه به زبان استفاده می رساند.» در مثال بالا می نگريم که ليلا کاربرد کلمهء سرخ را تا چه حد وسعت داده است. ميلان کوندرا در جای ديگر می گويد: «از مدت ها پيش رودخانه، بلبل، راه هايی که از ميان چمنزار ها می گذرند، از ذهن انسان رخت بسته اند، ديگر هيچکس به آنها نيازی ندارند.» (۵)

به نظر من اين گفتهء کوندرا واقعاً قابل درنگ است، به ويژه در رابطه به سرزمينی که دو ونيم دهه است که مويه می کند، دو ونيم دهه است که بر سرش غم باريده و فاجعه. سرزمينی که حدود يک و نيم مليون انسان، کشته داده است و مليون ها انسان آواره. در سرزمينی که هر نهال سوخته وکاجستان و تاکستان به آتش کشيده شده است. در چنين سرزمينی آيا جايی به استعاره ها لطيف زراعتی باقی می ماند؟ در سرزمينی که همهء زيبايی ها در آن نابود شده است، زيبايی گرايی هنری يک تفنن نيست؟ ليلا اين موضوع را درک کرده است:



عريانم

عريانم

عريانم

مثل تاکستانهای سوخته پروان

عريانم

با شال گرم نگاهت بپوشانم

( تکه تکه فرياد ـ ص ۳٧ )



و يا :



کسی نيست اينجا

مهر مرده

ماه مرده

آب مرده

چاه مرده

درخت، چهار فصلش را به فراموشی سپرده

( تنها ـ ص ۴ )



و يا هم :



اينجا

رويای درختان بيتابيست

و خواب زلال چشمه ساران بی آبی

هوا را جيره بندی ميکنند

( تنها ـ ص ۵ )



می نگريم که در نمونه های بالا، واقعييت هايی نهفته است. ليلا در هر لحظه زبان را به واقعييت ها مربوط می سازد.

او در اوج زبانمندی، واقعيتمندی هم است. ودر حقيقت اشعار او تأمل مسرانه يی است روی واقعييت ها ( واقعييت قتل، واقعيت جنايت، واقعيت فاجعه واقعييت سوختن) وليلا با پرداختن به واقعييت های قتل، جنايت، فاجعه و سوختن که در سرزمينش رخ داده است به فرهنگ سبکسری می تازد.

پديده ای عام « دموکراسی» که امروز روی هر زبانی افتاده است، يک وجه مشترک سبکسری است.

يک عده از شبه روشنفکران ما با عجلهء تمام از کمونيسم به دموکراسی راه يافتند و آنها خيلی زود از واقعييت های خونبار سرزمين ما عبور کردند. اما صراحت سنگينی آن واقعييتها خونبار را احساس کرده و از اين عبور سبکبار تنفر دارد و در حقيقت شعر او بيان زخمی است که واقعييت افغانستان به وجود آورده است:



دلم گرفته شهر من مه ديو زاده فاجعه

شرر فگنده اينچنين به شهپر همايی ات

چه شد شکوه باورت، بهار عشق پرورت

که سر شکسته ميرسد خزان بينوايی ات

دلم گرفته شهر من سرود آن می شوم

سرود گريه می رسد به ديدهء فدايی ات

چه زخم هاست بر تنت چه قصه هاست بی منت

چه داغهاست بر دلم زدرد بی دوايی ات

( بسيط بی صدايی ـ ص ١ و۲)



يک عده يی از فرهنگيان ما برای تامين هويت ملی شان در گسترهء ماسکو ـ لندن ، سمنک و حليم ميپزند و از روی تفنن گپ هايی اندر باب تبعيد سر ميدهند و يا شعری دربارهء تبعيد ميگويند و از ورای آن خودشان را بزرگ جلوه ميدهند، ولی ليلا به اين هويت گرايی های سطحی نپرداخته، اگر شعری دربارهء غربت سروده، واقعييت غربت را در آن بازتاب داده، نه آنکه او خود را بزرگ جلوه دهد:



روزهايم خالی

شام هايم خالی

ميفشارد نفس غربت

حجم آيينهء هيچستانم را در خويش

زنده گی ميگذرد

از پس پنچره ها

و سرک ميکشد از روزنهء زندانم

( غربت ـ ص ۴۳ )



ليلا گاهی برای بيان حرفش از اعداد به حيث سمبول کار ميگيرد:



ما گم شده بوديم

ما گم شده بوديم

ما

در کوچهء پنجم گم شده بوديم

( گم شده گی ـ ص ١۵)



و يا :



گريز

گريز

ما، ميگريختيم

از پيچ پيچ کوچهء پنجم

بی اندک نگاهی به عقب

از باران وحشت

از سيلاب شب که در ما بود

ميگريختيم

از بيگانه گی

از آواره گی

می گريختيم

(گم شده گی ـ ص ١۸ و ١۹ )



در شعر مذکور، شاعر، کوچه و عدد « پنجم» را به حيث نماد استفاده کرده است « پنجم» يعنی آنچه در مرتبهء پنج واقع شده است. به پندار من اگر دوره ها و مرحله های سياسی کشور را بعد از فاجعهء ٧ ثور به کوچه ها تقسيمبندی نماييم، چنين نتيجه ميگيريم:

١ ـ دورهء تره کی و امين ( کوچه ء اول)

۲ ـ دورهء کارمل و اشغال کشور توسط ارتش سرخ ( کوچه ء دوم)

۳ ـ دورهء نجيب الله و بر آمدن ارتش سرخ ( کوچه ء سوم)

۴ ـ دورهء مجاهدين ( کوچه ء چهارم)

۵ ـ دورهء طالبان ( کوچهء پنجم)



اگر اين پندار درست باشد، مينگريم که شاعر از کوچهء پنجم ( دورهء طالبان) در گريز است. و « باران وحشت» و «سيلاب شب » خود نمادهايی هستند از وضع آن دوره.

از سوی ديگر اين « آواره گی» و « گمشده گی» بيانگر وضع عمومی ما است. ما آوره ترين ملت اين دنيا، گمشده گی عينی و ذهنی داريم.

يک موضوع ديگری در شعر ليلا صراحت نيز قابل درنگ ميباشد اين است که اگر ما از بالای بسياری از اشعار او نام شاعر را برداريم، کسی نميداند، که شاعر يک زن است. يعنی عناصری که خصلت زنانه گی داشته باشد، در اشعار ليلا کمتر راه دارند. در حالی که در شعر ديگر شاعران زن، مثلاً در شعر فروغ اين عناصر، عناصری که ذات زنانهء او پذيرای آنها است مثل: ماشين خياطی، ظرفهای مسی، مطبخ، جارو و ... راه دارند.



رويکرد ها:



١ ـ روبرتو خواروز، شعر و واقعييت، مترجم نهروز راهی ، انتشارات نويد، جرمنی، ١۹۹۰ م

۲ ـ همان اثر

۳ ـ مسعود کريم خانی، قناری در ميتافزيک کلمه، نشر باران، سويدن، ۲۰۰۲ م

۴ ـ ميلان کوندرا، هنر رُمان، مترجم همايون پور، نشر گفتار، تهران، ١۳۶٧ خ

۵ ـ همان اثر

--------------------------------------------------------------------------------
تذكر : اين مقاله از وبسايت « فردا » گرفته شده است .








+ ليلا صراحت روشني ; ٦:٤٢ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

با بال زهره


(( اگر چه باز نبينم به خود كنار ترا
عزيز ميشمرم عشق يادگار ترا ))

تو رفته اي به دياران ِ دور و من هر شب
به بال ِ زهره بگيرم ره ء ديار ِ ترا
صفاي صبح بهاري كجا به من بخشد
نسيم گرم نفس هاي عشقبار ِ ترا
تويي سخاوت ابر ِ بهار ، باران شو
كه جان تشنه ء من دارد انتظار ترا
ز شوره زار ِ تنم لاله ميدمد ، اي يار !
اگر دو باره ببيند دلم بهار ِ ترا

( از دفتر : تداوم فرياد ، چاپ كابل ، سال 1370 )


************
************
به همه ء شما عزيزان سلامي گرم و مملو از محبت برسد . ليلاي شما توان آن ندارد كه به صميميت بيكران هر يك از عزيزان پاسخ گويد . مديون ِ مهرباني ها و سخنان ِ نوازشگر شما مي باشد و براي تان سعادت مدام ميخواهد. تشكر.
+ ليلا صراحت روشني ; ٢:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٦ فروردین ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()   

معتاد تنهايي

تو نمي آيي
تو نمي آيي
كه بهارم ز صداي نفس چلچله ها
چه تهي ماندست

* * *
شب پر از هيچ است
نه ،
شب پر از وهم غليظ
شب پر از شعر سكوت
شب پر از زمزمه ء خاموشيست
تو نمي آيي
تو ميداني
شب چو مردابيست ،
كه دلم در ته ء آن ميپوسد
ميپوسد
آرام
آرام
آرام

من به گنجشكاني كه عاشق پرواز بودند
رشك بردم
آه !
چقدر عاشق پروازم
ليك ،
يك رشته ء نامريي
به درازي زمان
بال پرواز مرا بسته است
‌‌
*‌‌ * *
شب به تاريكي خود معتاد است
من به تنهايي
تو نميداني
كه به تنهايي معتاد شدن يعني چه ؟
تو نميداني
تو نمي آيي

( از دفتر : تداوام فرياد . چاپ كابل . سال 1370 )

********************************************
********************************************
درود بر شما گرم نفسان ِ عاشق كه مي آييد و ليلاي تان را با كلام گهرنشان مي ستاييد و مي نوازييد . دريغ كه ليلاي شما توان پاسخگويي به هريك عزيزان را ندارد ، اين درود و سپاس را همه اي شما نازنينان پذيرا شوييد و .... بيماري هنوز برجاست .
+ ليلا صراحت روشني ; ٤:۱٦ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

زمستان سكوت




تا بهار ِ روح ياران را صفا گم گشته است
در درون معبد دلها خدا گم گشته است

تا به سبزستان هستي وحشت پاييز رست
برلبان سبزه ها ذوق دعا گم گشته است

در شبان دير پاي هجرت نور اي خدا
دل جدا گم گشته و جانم جدا گم گشته است

روشناي سبز حسرت سوز هستي ساز عشق
در ميان ظلمت بي انتها گــــــــــــم گشته است

شور هستي آفرين مرغكان اين بــــــــــــــهـــار
در زمستان سكـــــوت ِ مرگـــــزا گم گشته است

گم شدم در غــــربــت ِ بــي همــزبانــي گم شدم
تا بــــهــار ِ روح ِ ياران را صفا گم گشته است

( از دفتر تدوام فرياد ، چاپ كابل، سال ۱۳۷۰ خورشيدي )

يادداشت : از تمام عزيزاني كه تشريف مي آورند ، سپاس . به همگي شما درود . طلب ِ پوزش از اينكه محبت ِ شما پاسخ در خور نمي يابد. ليلاي شما هنوز بيمار هست .
+ ليلا صراحت روشني ; ٢:۳۱ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ آذر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

 


انتظار

نيامدي و صفاي بهار ميگذرد
خزان من همه در انتظار ميگذرد
ز برگ برگ گل خاطر خزان زده ام
نسيم ياد تو بي اختيار ميگذرد
(( نوازش نفسش )) بر تن فسرده ء من
چو پرتويست كه بر شام تار ميگذرد
شكوه نام تو در هر سپيده ميرويد
بر آستان فلق شهسوار ميگذرد
شبان سر د زمستان آرزو هايم
در انتظار طلوع بهار ميگذرد

( از دفتر تداوم فرياد ، چاپ كابل ، سال 1370)

++++++++++


بزرگ كوچك

انسان من !

تو با همه بزرگي ات
چرا به سان ابر كوچكي ؟
كه خنجري ز آذرخش
سينه ء تو ميدرد
و قطره
قطره
قطره
روي خاك ميچكي .


( از دفتر تداوم فرياد )

+ ليلا صراحت روشني ; ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

دوستان ارجمند !


از جانب ليلاي عزيز به همه مهربانان سلام مي رسانم . از پيام ها و نوازش هاي شما يك جهان تشكر . به زودي باز هم شعر هايي از ليلا جان را ميتوانيد اينجا بخوانيد . با سپاس بي پايان .
+ ليلا صراحت روشني ; ٢:۱٠ ‎ب.ظ ; جمعه ۱۱ مهر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()   

سپاس فراوان از همه ياران


به شما نازنينان درود و سلام فراوان . ممنونم از اين همه مهر و دلجويي تان .

ليلا جان اين روزها اندكي احساس بهبودي مي كند و نسبت به چند روز قبل كه تازه از بيمارستان فارغ شده بود اكنون صحتمند تر مي باشد. هنوز هم تحت تداوي شديد قرار دارد و هر روز يكبار به بيمارستان برده مي شود. اميد ميرود كه روز تا روز سلامتي خويش را بازيابد و به وضع عادي برگردد .

از پيام هاي محبت آميز شما براي ليلا جان ياد كردم . گفت : (( از همه عزيزان از سوي من اظهار تشكر كن . ممنون مهرباني شان هستم )).



يك شعر و يك پيام

ياران ورجاوند را درود .

از شما كه به اين خانه مي آييد ، يك جهان سپاس . ليلا صراحت روشني مدتي شد كه از بيماري عذاب مي كشد. در بيمارستان بستري بود و . . .
سوگمندانه ، هنوز هم تحت تداوي قرار دارد و سلامت خويش را به گونه اي كه بايد باز نيافته است.

اين وبلاگ به كوشش يكي از دوستان ليلاي عزيز ، نگهداري مي شود . اگر شما پاسخ پيام هاي تان را نمي گيريد ، دلگير نباشيد . وقتي ليلا جان برگردد به كار درين صفحه ، آنگاه به همه دوستان مهربان پاسخ خواهد نوشت .

ليلاي خوب مان ، به همه ء تان سلام مي فرستد . ميخواهد سبز سبز سبز باشيد . ميخواهد پرستو ها هميشه به شهر شما آيند و مژده ء بهار آرند. ميخواهد غرق صفا و مهرباني باشيد.

اين هم يك شعر تازه از ليلا صراحت روشني :


براي آسه مايي

دلم گرفته شهر من براي آسه مايي ات
ببين تنوره ميكشد ز دل غم جدايي ات
ز ديده ام گشوده ام هزار چشمه آرزو
مگر كه بارور كنم نهالك رهايي ات
دلم گرفته شهر من كه ديو زاد فاجعه
شرر فگنده اينچنين به شهپر همايي ات
چه شد شكوه باورت بهار عشق پرورت
كه سر شكسته ميرسد خزان بينوايي ات
دلم گرفته شهر من سرود آه ميشوم
سرود گريه ميرسد به ديده ء فدايي ات
چه زخم هاست بر تنت چه قصه هاست بي منت
چه داغ هاست بر دلم ز درد بي دوايي ات
تو شوكت شهامتي ، چرا اسير حيرتي
ببين كه ميكشد مرا بسيط بي صدايي ات
نواي سبز باورت اگر كه بارور شود
دو باره باز اگر رسد زمان كبريايي ات
اگر چه پر شكسته ام اسير و بال بسته ام
به بال ناله ميرسم براي همصدايي ات
+ ليلا صراحت روشني ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 



گم كرده آشيانه

من خشك خشك خشكم تو رود بار جاري
من يك سكوت تلخم تو يك سحر قناري
من شعله يي شكسته در آستان مغرب
تو يك طلوع سبزي از شهر شب فراري
من يك شب غميم بي ماه بي ستاره
تو بامداد روشن تو صبح يك بهاري
در من ترانه ها بود شور جوانه ها بود
در تو هواي جنگل در تو صفاي ياري
اينك شكسته بالم گمنام و بي جلالم
گم كرده آشيانه گم كرده برده باري
گم كرده خويش دل ريش ريش ريشم
باور شكسته و زار تو باورم نداري
پيدا نمايي بازم اي يار اي نيازم
فرياد كن سكوتم با شعر بيقراري
من سرد سرد سردم بنشسته چشم در راه
تاتو برايم اي دوست خورشيد را بياري
تو رفته دور دوري بيزار از درنگي
من بسته پا درختم تو رودبار جاري
+ ليلا صراحت روشني ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

انفجار و درد و آنگاه

عريانم
عريانم
عريانم

مثل تاکستان های سوخته ء پروان
عريانم

با شال گرم نگاهت بپوشانم
فرياد هايم را که تکه تکه ميشنوی ،
خنجر بر گلوگاهم گذاشته اند

×‌×‌

بي زمان ، بي تقويم
در مسير باد ايستاده ام

ميترسم ،
ميترسم
بيشه زار سبز چشمهايت كجاست
تا پنهان شوم

مگذار
با باد با خاكباد در آميزم
مگذار، تكه تكه فرياد هايم
گم شوند
در گرد باد پيچ در پيچ هيچ

با دستان عاشقت
خنجر از گلوگاهم بردار

. . . و آنگاه انفجار درد است
و آتشفشان فرياد
فرياد
فرياد .
+ ليلا صراحت روشني ; ٧:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 


فسيل ها


اينك مخنث كهنسال
ــ تاريخ ــ

صفحه ميگرداند ،
ميگرداند ،
ميگرداند
به عقب
بيست و چهار فصل خونين را
در بيست و چهار لحظه .

فسيل ها چرا ساكت نماندند
اين برده ء كهن سال
اين گند ذهن بي حال
دل دارد
سر نوشت نسل نخل هاي ايستاده را
با خامه‌‌ء باد بنويسد

دلقكان
قهرمانان را تقليد ميكنند
و فسيل ها جان ميگيرند
قهرمانان سوار بر بال آذرخشان
مژده ء بهار دادند و به خون غلطيدند

بهار بسمل وار به خون غلطيد
فسيل ها فسيل ها فسيل ها
لال شويد

نخل ها ايستاده اند
تاريخ به عقب بر نمي گردد.
+ ليلا صراحت روشني ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

تاراج



اينك سموم وحشي ظلمت
تاراج كرد شهر روانم را

××××

با كوله بار « هيچ » به دوشم
رو سوي شهر خسته ء تنهايي
راهي
راهي

××××

شايد كه هيچ باز نگردم .
+ ليلا صراحت روشني ; ٤:٤۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

اي باد ، اي باد ، اي باد !


ليلا چرا بيقراري از عشق بيزار مانده
بيتابي هر ستاره در چشمت بيدار مانده

×××××


اين باغ اين بي نشانه ويران و بي يار مانده
خونش فسرده به رگ ها ، خسته و بيمار مانده
قامت شكسته درختان ، بي سكهء برگ و باري
لـــرزان ، لـــرزان ، لــــرزان بــــا درد و آزار مـانده
گنجشك ها خرد و خسته آواره و پر شكسته
ويران شده آشيان شان وز آن خس و خار مانده
سمفوني بــــــاد هـــــا را سرمـاي دي مينوازه
نــه پــــاي كوبي بــــاران نـــه نغمه ء سار مانده
اي باد ، اي باد ، اي باد ، بنيانگر ، هرچه بيداد
دستانت بادا بشكسته ، باغ از تو بي بار مانده

×××××

ليلا نـيابي قـراري تـن پـوش از شعله داري
بيتابي هر ستاره در چشمت بيدار مانده
تا باغ اين باغ خفته در زير آوار و آتش
با زخم هاي فراوان بي يك پرستار مانده
+ ليلا صراحت روشني ; ٢:٠٥ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()